تبليغاتX
رویش
به اتفاق چندتن از دوستان بسیار ارزشی! که خود جوشانه قصد همراهی حقیر را صرفا برای تنها نبودن این حقیر داشتند! رفتیم برای انجام یک کار اداری! وسیله حاج آقا(ابوی!) هم که آمده بودند به دوستان شان سر بزنند، دستم بود. بگذریم از اینکه تمام خیابان های قم خودش تونل وحشتی است با این رانندگی قشنگ شان!

پشت چراغ داشتم سعی میکردم تا حسب عادت را تغییر داده و صدایی از رادیو تولید شود که مناسب شأن دوستان باشد و حافظ آبروی من! از قضا برخوردیم به یکی از سخنرانان معروف که دوزیست! بود(حوزوی-دانشگاهی) والبته تریبون های زیادی را هم در دانشگاه و هم در رسانه هاف بالاخص تلویزیون در دست دارد. داشت از مشکلات توسعه و کشورهای توسعه یافته و صنعتی میگفت، از آمارهای خودکشی و افسردگی های روحی- روانی و اینکه ماشینی شدن زندگی شان باعث فراموشی انسانیت شان می شود و ... 

در حین این سخنان، در محلی که باید توقف میکردیم شاهد یک درگیری بودم. در حاشیه بلوار، روی چمن ها...نوجوان یا جوانی18-20 ساله بود که مشغول خودزنی بود... فریاد میزد که: «منو بزن... بزن منو...» محکم به سر و صورتش میکوبید و یقه پیراهنش را پاره کرده بود... جدا صحنه ی دلخراشی بود...

پیاده شدیم. مردی که دست آن نوجوان را گرفته بود که خودش را نزند، به طرف ما آمد و می خواست از کنار ما عبور کند. دستش را گرفتم. پرسیدم: «چی شده؟» دکه آن طرف خیابان را نشانم داد و گفت: «برای اون کار میکرده... میگه صاحب کارش گفته برای یک هفته 90تومن بهت میدم، حالا 60 تومن داده...»

دلم ترکید... فقط برای 30 تومن! اینطور خودزنی و از خود بیخود شدن و سرخوردگی ...

داشتم به حرف هایی که از رادیو پخش میشد فکر میکردم... واقعا خوش به حال ما که جهان سومی هستیم و تنش های روانی و انسانی جهان اولی ها را نداریم... جدا خوش به حالمان...

خوش به حالمان که جهان سومی هستیم و زودباور و این حرفها را زودباور میکنیم... یادمان می رود که برای کس و کسانی که معاشی ندارند، معادی هم نیست... یادمان می رود که مردم قبل از دین و عبادات و سیاساتی که به قول خودشان عین دیانتشان است، معیشتی دارند و نیازهای اقتصادی... یادمان می رود روی دروغهایی که به ما میگویند، کمی فکر کنیم...

بعضی وقت ها این زود باوری را دوست دارم، از صداقت و چشم های پاک مردم... از اینکه فکر میکنند همه این آدمها برای خدمت هستند و این القائات و حرفها و نگاه ها فقط برای آخرت خودشان و آنهاست... من یک جهان سومی هستم... جهان پارادوکس ها... پارادوکس بی فکری و بی مسئولیتی و دلمشغولی و مسئولیت پذیری مسئولان....پارادوکس خوش خیالی و زودباوری و صداقت و پاک دلی مردم... دنیای مدرن هم که با تناقض های خودش... کلا جهان ما جهان تزاحم است...قبول دارم که با یک نمونه نمیشود قضاوت کرد، اما احتمالا شدت وقوع این رویداد حکایت از تعمیق و فراگیری آماری بیشترش دارد... 

حرفهایی که باید فریاد میزدم را مثل همیشه قورت دادم... مثل همیشه... اطرافیانم را دیدم که هنوز مشغول گفتگو درباره ی کار اداری هستند که قرار بود انجام بدهیم... بیمه خودشان و آسایش خودشان... فقط یک لحظه نگاه کردن به فریادها و ناله های یک انسان که داشت دست و پا میزد... یک نوجوان یا جوان که باید سنین شادابی اش را بگذراند و جوانی کند و ... هنوز صدایش توی گوشهایم است... جدا فاصله این رویداد تا سازمان تأمین اجتماعی -با آن رئیس قشنگ منصوب آن رئیس قشنگ ترش- چقدر بود تا مسئولان تأمین اجتماعی را با واقعیت جامعه روبرو سازد؟

نمیدانم از دست اطرافیانم بسوزم و آب شوم، یا از دست مسئولانی که چنین افرادی را انتخاب می کنند یا از دست جامعه مان که چنین فرهنگی دارد و زودباور است یا از دست ظالمانی که چنین کارهایی را می کنند و  چنین بلاهایی بر سر این فرد می آورند و در برابر اعتراض دیگران میگویند: «مگر تو وکیل وصیش هستی؟ برو پی کارت بابا...» 

آخر ماجرا مثل همیشه من می مانم و یک تصور... تصور فردی که هنوز همدلی با او و رفتارش زجرآور است... لحظه ای فکر درباره ی اینکه این پول اندک قرار است بخشی از هزینه ی درمان خواهر کوچکی باشد که چشمان همیشه درخشانش اکنون پر از اشک است... یا مادری که هر روز و شب برای گذران زندگی کودکش کار کرده و حالا از کار افتاده و بیمار است یا شاید قرار است هزینه اعتیاد فردی شود که اسمش پدر است و سنگینی سایه اش برای امثال او سنگین تر از هر ناپدری ظالم...

+ نوشته شده توسط واله در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 و ساعت 11:44 |
لطفا قبل از مطالعه این پست، این خبر را بخوانید...

http://asha.ir/archives/7220

آشنایی من با این سایت تقریبا همسن و سال این وبلاگ بود. تیرماه 1389...

همیشه یکی از کارهایی که میکردم، مطالعه اخباری و تحلیل هایی بود که در رابطه کتاب و کتاب خوانی و فرهنگ منتشر میکرد. قبول دارم که سایت خیلی قوی نبود، اما بعضی وقت ها اخبار خوبی میگفت و کارهای جالبی میکرد. از سادگی و صداقت نوشته هایشان خوشم می آمد. مرگش را هم با چند خبر و اطلاع رسانی خوب جشن گرفت. نقد رسول جعفریان بر شیوه تاریخ نگاری معاصر و نامه نویسی برای حمایت از وضعیت عبدالله شهبازی...

اسفند ماه سال گذشته بود که باز هم این لینک «حامل مالی آشا شوید» دوباره روی سایت قرار گرفت... دلم میخواست، اما شکم فرهنگ نمی شناخت... کفگیری که داشت به ته دیگ میخورد و حسابی که قریب 9ماه واریز پول را درست و حسابی تجربه نکرده بود... دلم شکسته بود و فقط دعا میکردم...اما امروز دلم قرص است و از تمام آدمهایی که ژست میگیرند و نقاب به چهره می زنند و دست در دست بی شرفانی می دهند که قول شرف می دهند و عمل نمی کنند، با تمام وجود بدم می آید... از تمام کسانی که می گویند کتاب فروشی ها و مراکز فرهنگی مالیات ندارند، اما نگاه من به رسید خریدی است که زیر آن نوشته: nدرصد مالیات بر ارزش افزوده... ای کاش معنای ارزش افزوده کتاب را از نویسنده ای می شنیدند که فقط 14 درصد در چاپ اول می گیرد و 12درصد در چاپ دوم و از چاپ سوم به بعد دیگر ناشر او را نمی شناسد...* ناشری که کتاب، فقط کالای تجاری اوست... اگر لاستیک تراکتور هم می فروخت همین حس را داشت که اکنون دارد... یا وابسته به سازمانی است که این اعداد و ارقام، اندازه یک هفته مصرف قند و چایشان هم نیست... ای کاش ارزش افزوده را از مادر یکی از دوستانم می شنیدند که به پسر گفته بود یک کتاب با ابعاد وزیری، گالینگور، با جلد سبز روشن و عطفی به عرض8.5 سانتیمتر تهیه کن تا قفسه خانه را پر کنم... ای کاش ارزش افزوده را از زبان جوانی می شنیدند که وقت مطالعه، همان حسی را دارد که خواجه نصیرالدین طوسی داشت، خواجه نیمه شب از شدت اشتیاق، فریاد سر میداد:«أین ابناء الملوک من هذه اللذات»...

امروز 30ام فروردین است... خسته شدم از بس خبر گران شدن چندباره کاغذ را شنیدم... خسته شدم از بس پای درد دل تایپ و تکثیری سر کوچه مان نشستم که «با این قیمت امروز کاغذ»... خسته شدم از بس وقتی در کتاب فروشی ها یک چشمم به عنوان کتاب و فهرست آن است و چشم دیگرم به قیمت روی جلد آن که روز به روز گران تر میشود و کتابخانه هایش خالی تر... دردهای سیاست را تحمل میکنم، زخم های شکسته شدن حدود خدا را با صبری که خودش می دهد می گذرانم، ناله های مردم از قیمت و متکدیان جلوی حرم را از بی پولی به هوای علم و فرهنگ و ادب از سر می پرانم تا بشنوم این دست اخبار را... مگر هزینه اداره یک سایت به این کوچکی چقدر است؟

ای کاش روزی مورخی این نوشته را بخواند و بداند که این ستمی که به فرهنگ این کشور می رود، باز ستانی دارد... امیدوارم دیده باشی این نوشته را و بدانی که چرا عقب مانده ای و نه فرهنگ درست و درمانی داری و نه عقلانیت و نه دینی که درست خدای خود را بشناسی و بخوانی... گرچه احتمالا به این نوشته دسترسی نداشته باشی... اینترنت تو هم ملی است... ناظر ملی خواهد داشت و حتما نویسنده ملی... یا شاید شاهد بازستانی این حق فرهنگی عظیم تاریخی باشی...

دوست دارم بدانند آیندگان که اینان که چنین قول هایی میدهند و چنین حرفهایی را میزنند، چه کسانی بودند... دوست دارم نفرین شان کنم،اما دلم روا نمی دهد... دلم کمی، کمتر از یک سر سوزن، «شعور» می خواهد...**


* وقتی پدرم قرارداد چاپ آخرین کتابش را نشانم داد، تازه فهمیدم چرا نمی نویسد، چرا تدریس و مطالعه را بیشتر دوست دارد و چرا وقتی می پرسم: «چرا نمی نویسید» فقط لبخند تلخی می زند... چون حداقل زحمات یک ساله اش را با توهین پاسخ نمی دهند که کل تلاشت فقط 14درصد قیمت پشت جلد می ارزد...

** شاید واقعا حرف های مادرم، وقتی که سر سفره شام دیر میرسم، درست است: «این همه روز و شب سرت در کتاب بود، چه شد؟ حاصل این همه وقت و عمرت چه بود؟! نه مدرک درست و حسابی داری، نه درآمدی و نه آینده ای... تو شهوت کتاب خواندن داری... بچه جان!تو تعادل نداری...» نمی دانم... شاید اشکال از من است...اشکال از من است که کتاب که می بینم، یک جوری میشوم، فقط دلم می خواهد بفهمم داخلش چه نوشته... شاید فقط یک کنجکاوی مرضی است... یک بیماری روانی  و دردم درد یک بیمار روانی... بیماری که دلش برای کتاب های آدم هایی می سوزد که برای آن آدم ها هیچ ارزشی ندارد...

+ نوشته شده توسط واله در چهارشنبه سی ام فروردین 1391 و ساعت 20:18 |

تصمیم گرفتم تا در مورد شخصیت های مورد علاقه ام بنویسم... به این امید که مرور زندگی و اندیشه آنان، به انگیزه و سرعت حرکت و تکامل، شتاب دهد...


یکی از شخصیت هایی که طی چند سال اخیر، مرا به شدت مجذوب کرده است، مرحوم شهید سید محمد باقر صدر است. شدت و عمق مطالبی که می فهمیدند و می نوشتند، واقعا بی نظر بود. ایشان حدودا در سن 45سالگی توسط رژیم بعث به شهادت رسیدند، یعنی هنوز کاملا به مرحله ثمره دهی علمی نرسیده بودند، اما به اندازه چند دهه نوآوری و نظریه پردازی داشتند که فقط یکی از آنها، طرح اولین نظام اقتصاد اسلامی در کتاب «اقتصادنا» بود. نیاز شناسی و موضوع شناسی ایشان به حدی بی نظیر بود که هنوز بسیاری از شخصیت های برجسته از آثار ایشان تأثیر می گیرند. نوآوری و نظریه و دفاع تمام عیار ایشان از استقراء نیازی به توضیح ندارد. ایشان در جوانی همراه با آیه الله سیستانی، میرزا علی فلسفی، شیخ حسین وحید خراسانی و بسیاری از بزرگان دیگر، هیئت فتوای آیه الله خوئی(ره) را تشکیل می دادند و کتب اصولی ایشان* نیز حاوی ابتکارات و نوآوری های بسیاری است. قرائت متفاوت ایشان از سنت حاکم فلسفه اسلامی، بیگانگی زبانی حوزه های علمیه فارسی زبان با جهان تشیع عرب و حوزه نجف، و صد البته نگاه متفاوت ایشان به مقوله حکومت اسلامی** برخی از عوامل مهجوریت ایشان در میان حوزویون شیعی ایران است.

آرای اجتماعی ایشان نیز که به نوعی درس های تفسیر ایشان است، در «السنن التاريخيه والفلسفه الاجتماعيه في المدرسه القرآنيه» به کوشش جلال الدین الصغیر پیاده، منظم و به چاپ رسیده است. اين اثر توسط حسين منوچهري با عنوان «سنت هاي اجتماعي و فلسفه تاريخ در مکتب قرآن» ترجمه شده است. 

لینک دانلود یکی از آثار ایشان در زیر قرار میگیرد که بی مناسبت با ایام هم نیست. نکته جالب توجه اینجاست که ایشان در ایام تعطیلات، در سن 14 سالگی! این کتاب را تألیف کردند. متن کتاب به علت نوع زبان عربی امروزی آن، تا اندازه ای دشوار، اما همچنان قابل مطالعه و استفاده است. متأسفانه ترجمه در یک فایل مجزا پیدا نشد، اما در اینجا می توانید ترجمه آن را ملاحظه کنید.

کتاب «فدک فی التاریخ»

بعد از تأسیس حزب الدعوه و کشمکش های فراوان با دولت حسن البکر تعطیلی نهایی حزب، زمانی که صدام به قدرت رسید، اوضاع دگرگون شد. ایشان بیش از گذشته تحت فشار بودند و حتی چند بار به زندان افتادند. پس از به شهادت رسیدن ایشان و خواهرشان، بنت الهدی صدر که ایشان نیز از شاگردان شهید و از اهالی علم بودند، پیکر ایشان به دایی شان، اسماعیل تحویل شد. جنازه ای که نیمی از محاسنش سوخته بود و سوراخی در محل اصابت گلوله روی پیشانی ایشان کاملا هویدا بود. رژیم بعث هیچگاه جنازه بنت الهدی را تحویل نداد. خانواده ایشان تا 6ماه پس از شهادت ایشان در بغداد در منزلی، همچون اسرا نگهداری می شدند. لازم به ذکر است که این اتفاقات رخ داد، در حالیکه ایشان یکی از مراجع تقلید عراق به حساب می آمدند و دارای رساله*** و تعداد نسبتا زیادی مقلد بودند!


*1- الدروس فی علم الاصول که به حلقات معروف است و شهید آن را در سه حلقه، برای جایگزینی متون درسی حوزه نگاشت. (در 4 جزء حاوی سه دوره آموزشی علم اصول(الحلقه الاولی، الحلقه الثانیه، الحلقه الثالثه که خود،2 جزء است) در 2 مجلد نوشته شده است.)

2- بحوث فی علم الاصول که تقریر درس های ایشان توسط  یکی از شاگردان شان، سید محمود هاشمی شاهرودی، قاضی القضات سابق جمهوری اسلامی ایران است. (در 7 جلد)

3- مباحث الاصول که تقریر درس های ایشان توسط یکی دیگر از شاگردان برجسته شان، سید کاظم حائری است. (در 3جلد)

4- المعالم الجدیده للاصول که به قصد جانشین شدن کتاب معالم الدین و ملاذ المجتهدین، تألیف حسن بن شهید ثانی (اولین کتاب نظام آموزشی حوزه نجف در علم اصول) نگاشته شده بود.


** ایشان مبتکر یکی از سه نظریه عمده فقه سیاسی شیعه است. (کاربست اصطلاح فقه سیاسی شیعه در اینجا خالی از مسامحه نیست. تعبیر دقیقتر «فقه الحکومه» است.) نظریه ایشان به «فقه نظریه یا منطقه الفراغ» شهرت پیدا کرده است. دیگر نظریات مربوط به مرحوم نائینی(ره) (نظریه پرداز حکومت مشروطه) و مرحوم خمینی (ره) (احیاگر عملی نظریه ولایت فقیه) است. در میان این سه نظریه، نظریه ولایت فقیه سابقه تاریخی بیشتری دارد، تا جایی به ادعای برخی، مورد اجماع اکثریت فقهای شیعه است، البته این شمول و وسعت با قبض و بسط چشمگیری در ناحیه موضوع حکومت همراه است! اما دو نظریه دیگر، نظریات ابتکاری است که در نوع خود، حاوی نگاه های جدیدی به مسأله تازه وارد «حکومت» بالاخص رأس حکومت، در دانش فقه است.


*** ذیل عناوین «الفتاوی الواضحه» به عنوان رساله عملیه و «تعلقه بر منهاج الصالحین» سید الخوئی (ره)

+ نوشته شده توسط واله در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 و ساعت 17:53 |

[شروع]

دوست چندین ساله‌ام

سلام

با تو ام که اخیرا اغلب اوقات با من بیگانگی می‌کنی و قهر می‌کنی، فراموش نکردم روزهایی که خبرهای خوب و خوش برایم می‌آوری، نامه‌های شیرین و تلخی که برایم می‌آوردی، اسرارم را در دلت با دیگران بازگو می‌کردم، اما بدان که امروز، من دوباره آمده‌‌امدوباره آمده‌ام، اما از تو گله دارم اخیرا سر ناسازگاری‌ات با من زیاد شده و خبرهای دردناک و زجر آور می‌آوری. دیگر از شور و دوستی هایی که در سرم می‌پروراندی، خبری نیست از رنگ‌های امید و آرزوهایم در تو خبری نیست از اخبارت درباره‌ی کسانی که دوستشان داشتم و دارم نیست

دوستی من و تو مثل همزیستی یک انگل بود با میزبانش، البته شاید بهتر باشد بگویم دوستی همه دوستانت یا کسانی که مثل من ادعای دوستی با تو را دارند، این گونه است ساعتی با تو می‌نشینند و گپ و گفت‌های شان رو به تو میگویند تا به دیگران بگویی  بعضی اوقات فریاد بزنی، گاهی هم دردل شب درگوش دیگری نجوا کنیاما تو راز دار و صبوری، به میل همه رفتار می‌کنی و عمل می‌کنی، اما کمتر رخ داده است که دیگران به میلت عمل کنی اصلا تو میل و علاقه داری؟

گاهی از تو می.دزدند، اما تو شکایت نمی‌کنی، گاهی با زور با تو درگیر می‌شوند و تو صدمه‌ها می‌بینی، اما بازهم صبوری دم بر نمی‌آوری، چون ما در برابر تو ظالمیمخیلی سالها با تو دمخور می‌شویم، اما روزی که به تو نیاز نداشتیم، برنامه ریختیم تا تو را دور بیندازیم درست است که تو از همان اول خارجی بودی، به زبان ما حرف‌ نمی‌زدی و حتی هنوز هم با خودت با زبانی دیگر حرف می‌زنی، اما حالا که کم کم زبان ما را هم آموختی حالا بی مهری‌های به تو زیادتر می‌شود، می‌خواهند تو را با یک وطنی جابه‌جا کنند تا تو ساکت باشی و دم برنیاوریاما آیا او مثل تو صادق خواهد بود؟ فراموش نمی‌کنم وقتی دهانت را می‌بستند، بالاخره یک جوری، با یک راه حلی، خبرت را می‌رساندی و وفا می‌کردی اما حالا چه؟

تو یاور و دوست تنهایی‌های من بودی تو بهترین یار گودری بودی که می‌شناختمش اما همراهی‌ات گاهی خوب بود و گاهی بدگاهی خراب کاری می‌کردی من درکت نمی‌کردم، یعنی این رفتار دو گانه‌ات را نمی‌فهمیدماما دوستت داشتم چون برای اوقاتی، فقاهت می‌کردی، گاهی اوقات فیلسوف می‌شدی، گاهی اوقات جامعه شناس، گاهی اوقات ملحدترین دوستم می‌شدی که بهترین دعواهایم را با تو می‌کردم و در روی تو می‌نگاشتم، اما گاهی اوقات احکام دادگاه‌ها را می‌آوردی، شلاق‌ها و حبس‌ها و بازداشت‌ها و قتل‌ها و را خبرنگارانه و دقیق‌، خط‌به‌خط گزارش می‌دادی، اما من یک لحظه هم تو را ندیدمهمیشه خبرها و کتاب‌ها و صفحاتی را که برایم به ارمغان می‌آوردی می‌دیدم. اما امروز که بی‌حوصله از فکر و درس‌ام، وقتی به یادت افتادم، تو در دسترس من نبودی تو وفا نکردی ولی من از تو وفایی ندیدماما گله‌ی من از تو از امروزت نیست که از دردهای قدیمی است که برایم به ارمغان آوردی، آخر مگرتو قصد کجا را در سفرهایت می‌کنی که نمی‌خواهند برگردی، می‌خواهند بروی و پشت سرت را هم نگاه نکنیمی‌خواهند نباشی؟ مگر تو چه کرده‌ای؟

از گله‌های دیگران می‌گذرم، خودشان هستند و تو را ظالمانه می‌بینند و دوست دارند که نابودت کنند، اما من تنها دوست دارم که  دردی دیگر بگویم: درد آشنایی با تو و

دردآشنایی من با تو از آنجا ناشی می‌شود که تو از چیزهایی آگاهم می‌کردی که در اطرافم نمی‌دیدم. تو دوست خطرناکی بودی رفیق ناشفیقی بود که گاهی اوقات خیانت می‌کردجهان ذهنی و اجتماعی و فرهنگی مرا به هم می‌ریختی و ذهنم را مشوش می‌کردی و دردهای جدید را در ذهن بیمارم می‌ساختی اما چرا؟ چرا باید تو اینقدر بی اختیار خودت را به دست بسپاری؟ من از تو گله دارم اصلا چرا با همه دوست می‌شوی؟ چرا اینقدر راحت دیگران را معتاد می‌کنی؟ مگر خودت خانواده نداری؟ شعور و فهم هم نداری که هر چه می‌گویند و برایت می‌گذرانت نشان می‌دهی و دهن کجی نمیکنی و جلوی دیگران را نمی‌گیریخیلی وقت‌ها بی‌اخلاق ترین و بی‌تربیت‌ترین نارفیق روی زمین می‌شوی که هر کسی از رفاقت با تو شرم می‌کند این وقت‌ها آنقدر از تو بدم می‌آید که دوست ندارم حتی یک لحظه ببینمت زود کنارت می‌زنماما تو کار را بدتر می‌کنی حتی راه را برای ارتباط میان انسان‌ها برقرار می‌کنی، در حالی که می‌بینی این ارتباط سالم و عاقلانه نیست، نه محبت آمیز و نه عاقلانه و نه انسان‌دوستانهبدتر از همه با نشان‌دادن تعارض‌های میان آدم‌ها آنها را خوار و ذلیل نشان می‌دهی، دروغ می‌گویی و غیبت می‌کنی تضادهای دنیایی مدرنی که به آن تعلق داری را به ما نشان می‌دهی و ما را از خودمان بودن متنفر می‌سازیفقیرو ثروتمند را کنار هم نشان می‌دهی، به ندار داشته‌های دیگران را و به دارا داشته‌هایی که مدام تحریک‌شان می‌کنی که بیشتر داشته باشند اما منمرا با آدمهایی که با من فرق دارند آشنا می‌کنی کسانی که نه از جنس من‌اند و نه از جنس مایی که من و تو ساخته‌ایم، البته خودت هم می‌دانی که بیشتر من، یعنی در واقع همه اش من و نه تو، اما هنوز هم ما! می‌گفتم: مرا با کسانی آشنا می‌کنی که دست و پاهاشان، از جنسی دیگرند، چون خود تو با دیگر دوستانت برای قد و قواره‌ اندیشه‌شان، لباسی جدید به قامت انسانیت‌شان دوختی، آنان پوشیدند، اما تو آن لباس را نمی‌بینی و به من و ما! نشان نمی‌دهی لباسی که از بس فاخر بود، «انسان» در آن گم شد.

اما شاید همه اینها بهانه باشد، البته شاید.. بهانه‌ای برای پنهان کردن درد اصلی‌ام، دردی که فراموشش نکردم و نمی‌کنم اخیرا مرا تنها می‌گذاریخودت که همیشه رازدار من بودی و می‌دانی پس لطفا بهانه نیاورخودت بهتر می‌دانی شاید هم اصلا نمی‌دانی که با تو چه‌ها گفتم شاید هم در سکوت با قهقه‌ای شیطنت آمیز به من می‌خندی نمیدانم فقط می‌دانم می‌توانی کاری بکنی

******************************

پی‌نوشت: آخرش هم نفهمیدم دقیقا چرا نوشتم! فقط میدانم که نوشتم هنوز این سوال در ذهنم است که چرا این گونه به «اینترنت» نامه نوشتم! شاید «دیوانه» شدم، اما درهرحال هنوز این من هستم و احتمالا کلماتم چرندیاتی است که نام‌های زیادی روی آن گذاشته‌اندپست مدرن، شالوده شکن، شطحیات یک ذهن بیمار و یا اسامی ادبیاتی که مثل همین نام‌ها که چندان نمی‌فهمم‌شانشما هم هرنامی دوست دارید، بگذارید شاید یکی بگوید ایده جالبی بود، اما حالا که نوشتنش تمام شده،(نوشتنش تمام شده، اما تا انتهای مطلب هنوز خیلی مانده) به نظر خودم احمقانه بود اما گاهی اوقات، چیزهای احمقانه را هم باید گفت و نوشت تا حداقل ارزش چیزهای عاقلانه به چشم بیاید. گاهی هم چیزهای احمقانه جالب و خواستنی‌اند!

مؤخَّره: اول با خودم می‌گفتم: شاید این گونه نوشتن تجربه سختی باشد، شاید هم نهبا خودم می‌گفتم آخر نوشتار مشخص می‌شود که سخت است یا آسانحالا که تمام شد، نه، راستش را بگویم: قطع شده، فهمیدم... فهمیدم آسانتر از آن چیزی بود که فکر می‌کردمخیلی آسانچه کار راحتی دارند کسانی که این جور مطالب را می‌نویسند و حتی ارزش چاپ هم به آن می‌دهند و نه برای وقت مردم و نه سرمایه جیب‌ آنها ارزشی قائل نمی‌شوند

سوال آخر: این جمله آخر یعنی من هم برای وقت تویی که این پست را خواندی ارزشی قائل نیستم؟

[توجه: این متن پایان ندارد]

 

+ نوشته شده توسط واله در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 و ساعت 12:17 |

بعضی وقت‌ها افرادی از ارتباط‌های غیر معنایی میان واژگان سوء استفاده می‌کنند. می‌شوند مراد «کلمه الحق یراد بها الباطل». در روز‌هایی که این دست بازی‌های لغوی، یا به تعبیر ویتگنشتاین، باز‌ی‌های زبانی بر عقل‌ورزی و عقلانیت ما حکم‌رانی می‌کند، برای قلمی که دیری است تشنه نوشتن است و ننوشیده، نتیجه‌ای جز درد حرکت روی کاغذهای یک دفتر مجازی به بار نمی‌آورد.

 شخصیّت:

این روز‌ها که هیاهوی انتخابات است و باز شعارهای حماسه‌آفرینی و حضور پرشور و دفاع از نظام و تکلیف شرعی و در اطرافم خودنمایی می‌کند، باز هم کلمات به بازی می‌آیند. شخص و شاخص و «شخصیت جامعه ما، شاخص می‌خواهد. این شاخص باید بهترین و مهم‌ترین شخص باشد.» نیازی به گفتن نتیجه نیستشاخص یک شخص است، چون ریشه شخص شما، یک شخص (شَخْصٌ) است! چه خوب فلسفه درس می‌دهند

چند ساعت قبل از نوشتن، هم‌ حجره‌ای مشغول خط دادن به اهالی روستایشان بود. به عنوان یک مطلع، باسواد و فعال، حتی هم‌روستایی‌های‌شان که ساکن تهران بودند را نیز نصیحت می‌کرد و خط می‌داد. چنان از فلان جبهه معلوم الحال دفاع می‌کرد که انگار معصوم محض‌اند. «این‌ها همه خوبند و متصل به فلان عالم» وقت خط دادنش، لحظات خرید‌های کودکانه و انتخاب‌های بزرگ‌ آنان می‌افتم. بی‌اختیار می‌خندم، اما در دلم می‌گریم. خدایا! چه افراد لایقی تعیین خط می‌کنند. کسانی که نه دید تاریخی‌شان اجازه دیدن پیشینه‌ی واضح افراد را می‌دهد، نه شعور سیاسی‌شان امکان مقایسه بین عملکرد‌ها و نه دلیل بهتری برای رد کردن یک عده جز اینکه «طرفدار آمریکایند!». شاید حتی نتوانند یک تعریف از قدرت یا کنش سیاسی ارائه دهند. اما در هر حال صاحب‌ نظرند، چون درس شریف دین می‌خوانند و مشروعیت از دین می‌جویند و از کیسه امام عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) هزینه می‌کنند!

زیباتر از همه: نامه‌ می‌نویسند و طومار امضاء می‌کنند تا زیباترین حرکت مبصرانه‌ی خود را به نمایش بگذارند و به جامعه‌ی مدرسین! خود درس بصیرت بیاموزند! آنان که پای درس آنان رشد کرده‌اند. مدرسه ما، این روز‌ها یک ستاد تمام و عیار است برای کسانی که بماندبه قول مرحوم صاحب کفایه: «قلم اینجا رسید و سر بشکست» دوست دارم بنویسم، اما مگر عنان عقل می‌گذارد! هیهات!

اما حق با آنهاست، چون آنها «شخص شاخص دارند، نه من»

اهلیّت:

طوری‌ نگاه می‌کنند انگار فلان حّد خدا را زیر پا گذاشتی. وقتی به طرز نگاهشان فکر می‌کنی، می‌ترسی. آخر انگار تو اهل کبیره‌ایفقط تو! نه کس دیگری.

«من اهلیّت دارم، چون متأهلم!» غافل از اینکه اهلیّتی که با این قسم تأهل به نتیجه بنشیند و نه تعقل در آن باشد و نه تعهدی، نتیجه‌ای جز همان نگاه‌های کلیشه‌ای متحجرانه به بار نمی‌آورد. چه بسیارند متأهلانی که همسرانشان پایبندی هستند تا آشکارا لذت نجویند و چه بسیارند مجردینی که عفاف و حیائشان درس عفت می‌دهد به هزاران متأهل. نمی‌دانم اهلیّتی که مرادشان است، از چه حجیّت می‌جوید و به چه تفاخر می‌کنند؟ از کس دیگری که مانند بندی بر گردن‌ آنها افتاده، دین دیگری را حفظمی‌کنند؟ چه تفاخری می‌کنند به ماحصل کار دیگری و چه خوب متهم می‌کنند دیگران را به عشرت طلبی و هوس‌رانی… ای کاش نمی‌شناختم شان. دلم می‌خواهد مثل خوشان احمقانه نگاه کنم و بگویم: «من به مرحله‌ی تجرّد رسیدم!» اما مگر عنان عقل می‌گذارد! هیهات!

اما حق با آنهاست، چون آنها «اهلیت دارند، نه من»

+ نوشته شده توسط واله در سه شنبه نهم اسفند 1390 و ساعت 16:12 |
دوست جدید من!

مهم نیست نیت من چی بوده، مهم اینه که به واقعیت نزدیک تره...

سعی میکنم، ولی من و شما هیچ کاره ایم...دعا کنید ختم به خیر بشه...

+ نوشته شده توسط واله در جمعه بیست و سوم دی 1390 و ساعت 14:37 |

امروز بیست و سوم دی ماه است. ساعت حدود یک باید میرفتم، اما نرفتم. منتظر یک تماسم. تماسی که نمیشناسمش، اما برایم مهم است. چون پاسخ چند سئوال درباره‌ی دوستی خواهد بود که شاید در آینده‌ی وی موثر باشد.

بی اختیار رفتم سراغ متن پست های قدیمیدامن از دست برفت برای نوشتن. نوشتن امروز هم مثل همیشه تاریخ، از سر درد است و نیازشاید تخلیه روانی یا شاید فراموش کردن دردهای مردافکن اما دردهای من مرد افکن نیست، حداقل درد امروزم این گونه نیست شاید اصلا درد مردافکن نباشدچون علی (علیه السلام) بود که مرد بود اگر علی مرد است، ما نامرد هم نیستیم... شاید درد دیگری در من است که فروخوردن آن بهتر از فریاد کشیدنش باشد

این روزها روشنفکری را در میان خطوط و سطرهای کتاب های دفن کرده‌اماین روزها به یاد قدیم، دوست دارم آخر صلوات هایم را با لعن به اتمام برسانماین روزها حرف های روشنفکرانه کم می شنوم و کمتر میزنماین دردها را باید گفت تا فراموش نشوند، اما چه سود از دردی که کتمان هر لحظه اش، سرمشق دفترهایی است که گوشه آنها تا خورده است و با خطوطی کج و معوج در آن با مداد سیاه چوبی و مداد گلی نوشته استمن هنوز کودکم، اما کودکی که بارها زمین خورده، این بار به جای دست مادر، دست خداست که مرا بلند میکند، اما چه فایدههنگام طفولیت دست مادر را اشک می پوشاند و این روزها درد دست خدایی خدا را پوشانده است هر روز دستی و هر روز حجابی، اما بزرگ شدیم و دست مادر را دیدیم. بر آن بوسه زدیم و پایش را بوسیدیم. اما دست خدا کجاست؟

دست خدا را ندیدمحتی درست برای دیدنش ندویدم. چون پایم را بسته بودمدهانم مدام فریاد میزد و فریاد، حجاب چشمهایم بودمیدیدم، اما نمیدیدم. چون گوش هایم را هم فریاد بسته بود، نمیشنیدم. و صد افسوس از لمس کردندردی که درد قرون است که دست خدا را لمس کند، ببوسد و بر زیر آن دست برود و مانند بچه‌های بعد از هنگامه تنبیه، خودش را لوس کند و زیر آن دست آرام گیرد و اشک هایش را با آن پاک کند. بچه که بودیم بلد بودیم این اشک ها را پاک کنیماما با این درد چه کنیم که پاک کردن را فراموشانیده حتی شفاف دیدن را هم از خاطر ربوده است.

علی (علیه السلام) تنها مرد عالم بود که که با دوازده نور دیگر مردی و مردانگی را آموختند و می‌آموزندهر لحظه و هر آن، درکلاسی که غیبت کردن در آن یعنی نقطه سر خطی که زیرش خطی نیستزنانگی را نمی‌دانم. از زن بودن، فقط دست گرم و مهربانی را میشناسم که یا روی دسته دستاس، روی محور تکرار و نه روزمرگی می چرخید و حیات می‌پخت یا پایی را که قوزک آن از سر اقامه و نه قیام نماز، ورم کرده بودای کاش یکبار آن را می‌بوسیدم.

از مردانگی می‌نوشتم، چیزی که نمی دانم چیست. اما دوستش دارممرد بودن درد دارد، چون علی (علیه السلام) درد داشت اشک ها را در آیینه چاه میریخت تا به ما بیاموزد که اشک سد راه نشود و راه گم نشود. بچه تر که بودم همیشه روبروی آیینه می‌گریستم.

آیینه پر کننده تنهایی بود، تنهایی خودم را با خودم پر می‌کردم. علی (علیه السلام) فاطمه (سلام الله علیها) داشت، پس چاه چکاره بود؟ آیینه خود بودن را نیاز نداشت تا دیگری را داشت. دیگری در او نگاه میکرد. عیب هایش راچشم هایش رااشک هایش را و درد هایش رابه مولا نگاه می‌کنم و هر روز فاطمیه ام را تکرار می‌کنم. هنوز داستان، داستان پهلوی شکسته استیک پهلو را در می‌شکند و دیگری را غم فقط خدا می‌داند که کدام سنگین تر است.

با خودم می‌خوانم، به یاد آن که رفت، اما نه به اختیاربه یاد شعری که زیر چهارچوب کوتاه در می‌خواند، وقتی قد بلندش خمیده میشد، هنگامه عبور:

تنها تویی با این همه تنهاییم

تنها تو میخواهی مرا با این همه رسواییم

نه یوسفم، نه مجنون شوریده سر و نه فرهاد دست به تیشه و عازم کوه و جازم کندن، نه زلیخا و نه لیلی و نه شیرینهم تلخم، هم عاقل این دنیایی، هم زشتم و هم کسلاما میدانم تو مرا میخواهی، هر چقدر که بگریزماین اشک های در آیینه را هم میدهی تا آبنبات چوبی و شیرینی آشتی مان باشداما من زودقهرم و زود رنجچه می‌کنی با این همه بدی و زشتیفقط تو، تویی و میدانم مرا می‌خواهی، که اگر نمی‌خواستی دستم را به نوشتن نمی‌بردی

اما این روزها حتی در آیینه خودم گریستن را هم فراموش کردم. تنها به صفحه مانیتور نگاه میکنم. آیینه دنیای جدید مندر آن یک لینک را می بینم، نوشته «خر نشی کلیک کنی!» به زعم نویسنده اش من یک «خرم». چون کلیک کردمبه نظر خودم نمی‌دانم…یعنی هنوز برای قضاوت زود است؟ فقط یک بار به خودم می‌گویم: «خریت شاخ و دم ندارد.» ولی بیچاره «خر» که روزی شد سمبل حماقت برای عاقل‌ترین و احمق ترین مخلوقات خدا کسانی که بارها و بارها درس خریت را به خیریت فروختند و آن درس خریت را با شلاق‌هایشان بر پشت خران، نوشتند. یاد هوگو و داستان خرش بخیر

می خندند بگذار بخندند، اما ای کاش خر بودم، چون حداقل سنگینی بار را جسمم می‌کشید، نه روحی که هر لحظه فریادش حجاب هزارلایه‌ام می‌شود. و شاید حتی این طلب شایستن برای خریت، خود خریتی جدید باشدخریتی که فقط من میکنم.

اما من خاکم، حداقل اسمم خاک است، می‌گویند از اضافه یک خاک خلق شدم. حداقل نامم. همان خاکی که برخی گفتند: «یالیتنی کنت ترابا»! خاکی که حسرت خاک بودنش را می‌خورند. چون «انا و علی ابواه هذه امه» و فقط علی است که «ابوتراب» است.

می‌گویند: حالا تازه خرخاکی شده‌ای…یک خرخاکی که حتی جسمش هم توان کشیدن بار را ندارد… با پا گذاشتن روی جسمت، روحت را هم له می‌کنیم. روحی که از سر دروغ به خوردمان می‌دهی… اصلا دروغ می‌گویی که دردی هست. من دردی نمیبینم. درد یک تکانه عصبی است در با یک فرآیند الکتروشیمیایی در مغزتو علم را هم منکریتو اصلا عقل هم نداری

یادم می‌آید که این روزها فراموش کردم مشق روشنفکری کنم. چون یک خر خاکی ام، لای کتاب های فراموش شده انباری خانه پدرم. هنوز روی کتاب را خوب فشار نداده اند که له شوم. هنوز نفس میکشم. و هستم، چون هستم. استدلال های عقلی روی طاقچه را نگاه میکنم. «اصل واقعیت، غیر قابل انکار است» اما چه جای استدلال برای کسی که حتی اصل واقعیت خودش را که حضورا می‌یابد، انکار می‌کند. من، تو نیستم و تو من نیستی. در حالی که تو میدانی تو هستی و میدانی فقط تو نیستی. تو در کنار خودت نیستی. تو در خودت هستی و تنها در خودت خودت را می‌بینی. دیدنی که موضوعش تکانه عصبی ای نیست که از اثر اعیان خارجی باشد ، پس تو هستی، اما غیر آنی که فکر میکنی هستی

چه جواب برای کسی که حتی خودش را هم نمی‌بیند، ساعت ها بحث و جدل برای چه با کسی که در آخر کار با ژست روشنفکرانه، می‌گوید:«باید اندیشید» و من هنوز مانده ام که چگونه با تکانه های عصبی می‌شود اندیشید؟ در حالیکه در یک جا نشسته‌ای و هیچ اثری از جایی نمی‌پذیری من یک بی‌سوادم. کسی که نه شیمی می‌داند و نه الترونیک! اما می‌داند که نه شیمی و نه الکترونیک و نه هیچ چیز دیگری برای من مدرن، من مستغرق در شهوت، منی که خودم را به چیزهایی فروختم که حتی نمی‌دانم چیست، نمی‌شود مردانگی علی (علیه السلام) نمی‌شود اشک‌هایی که بر اثر همان تکانه‌های عصبی و فرآیند های الکتروشیمیاتی ات می‌ریزند. چون من هنوز به آن اشک ها نیاز دارم

مردانگی که در آن نان و نمک حرمت دارد، عرض مومن حرمت دارد، عهد و عقد و حرف حرمت دارد و انسان، به خاطر صاحبش حرمت داردمردهایم زمانه ام را می‌فروشم به تاریخ، حتی اگر خودم یکی از آ‌نها باشم، همانگونه که علی (علیه السلام) فروخت. استخوان را در گلو نگه داشتن، و خار را در چشم نه داشتن که کاشتن علی (علیه السلام) بود که نگه داشتن و پرورش دادن را آموخت. تاریخ را هم می‌خرند این مردماناما من هنوز به اشک هایم امید دارمآیینه اشک هایم واقع نماستمن از دیده شدن این آیینه ها واهمه ندارم. چون خودمم را باید در همین ها بیابم. اما خودم راه خودم را بسته ام، و منتظرم منتظر کسی که بیاید و خودم را بردارد.ای کاش با چشم های اشک آلوده، او را ببینم…اما نه اشک درد، چون دردها را خواهد شست. تازه فهمیدم امروز چه خبر بود... امروز جمعه بود. اما من سر عهد و قرارم نبودم، چون یک نامردم، مثل همه نامردهای تاریخ...اما اربعین را به یمن نگاه امروزه ات هستم...اگر نگاهی باشد...

+ نوشته شده توسط واله در جمعه بیست و سوم دی 1390 و ساعت 13:59 |
بغض سالهای دور و نزدیک...

یک سال،

دو سال،

سه سال،

چهار سال،

پنج سال...

بغض با فکر آمیخته است...

بعضی بغض ها را هر چقدر هم فشار بیاوری، نمی ترکد!

نه کش می آید و نه می ترکد.

بادکنکی که معنای زندگی است،

شاید من فکر میکنم بادکنک است...

وقتی بغض می کنی:

دوست داری برای یک بار هم که شده بتوان آن را خورد، اما پایین نمی رود...

دوست داری حالی را که داری با بغض بگویی، اما نیست که بگویی

دوست داری حالی را که داری حتی یک بار جلوی یک آینه به خودت بگویی، اما آینه ای نیست...

دوست داری حالی را که داری فریاد بزنی؟بزن، اما زیر پتویی که هر شبش نمناک و تاریک است...

یادت باشد، تو صدا نخواهی داشت.

یادت باشد، لبخند تو هنوز بر لبانت است...

وهنوز هم یادت باشد، این ها «فقط» مشکل توست...

امروز هم با سگ شده ام....می دَرَم...پاچه می گیریم.

اما یادم هست که فقط «من» هستم...تنها کسی که می شود درید...

همه می گویند: فکر میکنیم، پس هستیم گفتم: هستم پس فکر میکنم

همه می گویند: شک می کنیم، پس هستیم گفتم: هستم پس شک میکنم

اما امروز می گویم:خود را می درم، چون هستم...

هنوز از خودم فقط سکوت می شنوم.

شاید دوست داشتم بگویم: نیستم.

این قطعا یک tide نیست، هنوز امید به یک Mas دارم، چون نیستم، اما یک «او» هست...

ای کاش «تو» می بود...

اما چه باک،  امروز من منقلَبم...

====================

پ.ن: انسان، انسان است... هر روز منتظر یک خبر بد هستم... 

«ما أَصابَكُمْ مِنْ مُصِیبَةٍ فَبِما كَسَبَتْ أَیْدِیكُمْ»

+ نوشته شده توسط واله در یکشنبه یازدهم دی 1390 و ساعت 11:22 |

فردا شب، سي امين شب آذر است. وقتي به درون شناسنامه ام نگاه مي کنم اين عدد در آن درج شده است. ولي چه اهميتي دارد، امشب هم مثل تمام بيست و چند شبي که چنين نامي داشتند، با تمامي آداب و رسوم خاص آن يا بدون آن…چه تفاوتي اساسي در مسائل زندگي من دارد؟

1- اين روزها تفاوت را در زندگي ام احساس ميکنم، تفاوتي که سالها و روزهاي قبل در زندگيام بود، ولي امروز بسيار پر رنگ تر شده است. قبلا هم بوده است، اما نه اينقدر نزديک که با تمام سلولهاي بدنم بتوانم آن را حس کنم، به معناي واقعي کلمه، با تک تک سلولهايي که واحدهاي جزئيام هستند…

اين احساس از وقتي تقويت شد که بعد از مدتها به يکي از کتاب فروشيهاي بزرگ رفتم و چند ساعتي را در قفسهها به تماشا نشستم. طبق معمول هم با چند جلد کتاب بيرون آمدم و به طرف محل سکونت راهي شدم. برخوردهاي فروشنده، کساني که ميان قفسهها پرسه ميزندند، نگاههاي آنان، همه اينها عناصري بود که چند ماهي از آن دور بودم…اين عناصر دست در دست هم، فضاي کنشي را ترسيم کردند که کاملا بيگانه از فضايي است که چندي است در آن ساکنم. فضايي که بسياري از اين تفکرات و انسانها در آن جايي ندارند، فضايي که اين تفکرات گاهي لغات فرهنگ نامه ارتداد را تشکيل ميدهد و کاهي نيز شرک آميز و دشمنانه تلقي ميشود. در يکي، چون فلان فيلسوف الهي در آن از فلان فيلسوف يوناني تقدير کرده، آن فيلسوف الهي ميشود و در ديگري اين فيلسوف، نماد چندخدايي و شرک است، شرکي که نه عيب است و نه ننگ…در يکي روشنفکري، وصف جامعه متمدن است و در ديگري، روشنفکري، نماد مخالفت و تکفير… در يکي، از فلان سياستمدار بدشان ميآيد و در ديگري آن سياستمدار، نماينده آرمانشهري هستند که وعده داده شده است…در يکي محکوم کردن فلان حرکت، مطلوب است و در ديگري، مطرود و غير پذيرفتني…در يکي اسرارآميز بودن و ابهام، مطلوب و خواستني و بعضا دست نايافتني است و در ديگري همه چيز روشن و هرچيز مبهم دور ريختني است… در هر صورت، اين زندگي من است در دو فضاي کاملا بيگانه از هم…

من ميمانم  و اين حس گنگ و نامفهومي که بالاخره بين  دو فرهنگ چه بايد کرد؟ فرهنگي جهاني که با توسعه ارتباطات، احتمالا از آن گريزي نيست و فرهنگي که شالوده و پيکربندي اجتماعي است که ساليان دور و دراز در ميان اين مردم ريشه دوانيده است…چه بايد کرد؟ آيا بايد نگاهي نو متولد شود؟ اين نگاه نو چگونه بايد باشد؟

2- اين دغدغه از برداشت حکم از چند آيه و روايت آغاز شد و در نهايت با درگيري بر سر معاني الفاظ ناتمام ماند...ناتمام ماند چون از تمام توان براي دفاع از آن مايه گذاشته شد…هر چه داشتم و نداشتم…لحظهاي که احساس ضعف کردم، تمام توانم تضعيف شد، چطور ممکن بود اين برداشت هم ممکن باشد که دقيقا خلاف معناي ظاهري آن است؟ و البته با ظاهر ديگر آيات و روايات کاملا هماهنگ و قابل برداشت بود… متحير مانده بودم…چطور چنين چيزي به ذهنم نيامده بود؟ قاعدهاي زباني که به آساني قابل استعمال و درک بود و اين قاعده نبايد به اين سرعت فراموش ميشد، چون هنوز5سال نگذشته بود…

چند لحظهبعد شد و بحث بر سر لفظي ديگر و باز هم اشکالي مشابه آن…ساعتي بعد منطق و سئوالات بي جواب…چرا الفاظ به درستي بر معاني دلالت نميکرد؟ اين سئوالي بود که همچنان در ذهن افتاده است و نميتوان به سادگي از کنار آن گذشت…من ماندم اين سئوال که با اين ضعف در مباني چه بايد کرد؟ چرا نبايد اين تأملات و معاني به سرعت به ذهن ميآمد و چرا بايد به سرعت از کنار آن گذر کرد، بدون اندک تأملي؟

اين روزها فرصت خوبي است براي تقويت مباني فکري و فراهم آوردن کوله باري براي آينده، کوله باري که در گذشته به خوبي پر نشده بود و امروز، وقت بستن بار سفر است، اما کوله بار روز به روز سنگين تر ميشود و حرکت با آن سنگين تر…سن و آمادگي جسماني و وقت و هزينه و خورد و خوراک و همه اين امور در کنار هم ميشود، هيچ مضاعف بر هيچي که هيچ گاه افزايش نخواهد يافت…بايد از نو شروع کرد، بايد سوزاند و اين بار بايد به خوبي سوزاندن را تجربه کرد…بايد دوباره شروع کرد و به سرعت پيش رفت… اما با چه سرمايهاي؟ فردا باز هم متولد ميشوم، اما آيا همچنان اين گونه خواهم بود؟ اين هم يک سئوال جدي است… من، سنت، مدرنيته، و مباني ضعيفي که به سرعت از آن گذر شد…بايد فکري کرد….باید از در پوستی نو سر برون آورد...

+ نوشته شده توسط واله در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 و ساعت 18:40 |
بعضی وقت ها باید فریاد زد...

مثل امروز،

اما بی صدا است

صدای امروز سکوت است

سکوت امروز خاموشی است

خاموشی درد ناپیداست

و درد امروز، تنها گم شدن در زمان است در پس درد قرون...*



* کلا آرام بودن در برابر کسی که از تفکر اندازه یک جو! بهره ای نداره، ولی ادعاش گوش فلک رو پر کرده، کار سختیه. امروز، همه چیزهایی رو که بهش باور دارم، زیر سوال برد، اما من هنوز ساکت بودم. هنوز...

+ نوشته شده توسط واله در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390 و ساعت 20:12 |