پشت چراغ داشتم سعی میکردم تا حسب عادت را تغییر داده و صدایی از رادیو تولید شود که مناسب شأن دوستان باشد و حافظ آبروی من! از قضا برخوردیم به یکی از سخنرانان معروف که دوزیست! بود(حوزوی-دانشگاهی) والبته تریبون های زیادی را هم در دانشگاه و هم در رسانه هاف بالاخص تلویزیون در دست دارد. داشت از مشکلات توسعه و کشورهای توسعه یافته و صنعتی میگفت، از آمارهای خودکشی و افسردگی های روحی- روانی و اینکه ماشینی شدن زندگی شان باعث فراموشی انسانیت شان می شود و ...
در حین این سخنان، در محلی که باید توقف میکردیم شاهد یک درگیری بودم. در حاشیه بلوار، روی چمن ها...نوجوان یا جوانی18-20 ساله بود که مشغول خودزنی بود... فریاد میزد که: «منو بزن... بزن منو...» محکم به سر و صورتش میکوبید و یقه پیراهنش را پاره کرده بود... جدا صحنه ی دلخراشی بود...
پیاده شدیم. مردی که دست آن نوجوان را گرفته بود که خودش را نزند، به طرف ما آمد و می خواست از کنار ما عبور کند. دستش را گرفتم. پرسیدم: «چی شده؟» دکه آن طرف خیابان را نشانم داد و گفت: «برای اون کار میکرده... میگه صاحب کارش گفته برای یک هفته 90تومن بهت میدم، حالا 60 تومن داده...»
دلم ترکید... فقط برای 30 تومن! اینطور خودزنی و از خود بیخود شدن و سرخوردگی ...
داشتم به حرف هایی که از رادیو پخش میشد فکر میکردم... واقعا خوش به حال ما که جهان سومی هستیم و تنش های روانی و انسانی جهان اولی ها را نداریم... جدا خوش به حالمان...
خوش به حالمان که جهان سومی هستیم و زودباور و این حرفها را زودباور میکنیم... یادمان می رود که برای کس و کسانی که معاشی ندارند، معادی هم نیست... یادمان می رود که مردم قبل از دین و عبادات و سیاساتی که به قول خودشان عین دیانتشان است، معیشتی دارند و نیازهای اقتصادی... یادمان می رود روی دروغهایی که به ما میگویند، کمی فکر کنیم...
بعضی وقت ها این زود باوری را دوست دارم، از صداقت و چشم های پاک مردم... از اینکه فکر میکنند همه این آدمها برای خدمت هستند و این القائات و حرفها و نگاه ها فقط برای آخرت خودشان و آنهاست... من یک جهان سومی هستم... جهان پارادوکس ها... پارادوکس بی فکری و بی مسئولیتی و دلمشغولی و مسئولیت پذیری مسئولان....پارادوکس خوش خیالی و زودباوری و صداقت و پاک دلی مردم... دنیای مدرن هم که با تناقض های خودش... کلا جهان ما جهان تزاحم است...قبول دارم که با یک نمونه نمیشود قضاوت کرد، اما احتمالا شدت وقوع این رویداد حکایت از تعمیق و فراگیری آماری بیشترش دارد...
حرفهایی که باید فریاد میزدم را مثل همیشه قورت دادم... مثل همیشه... اطرافیانم را دیدم که هنوز مشغول گفتگو درباره ی کار اداری هستند که قرار بود انجام بدهیم... بیمه خودشان و آسایش خودشان... فقط یک لحظه نگاه کردن به فریادها و ناله های یک انسان که داشت دست و پا میزد... یک نوجوان یا جوان که باید سنین شادابی اش را بگذراند و جوانی کند و ... هنوز صدایش توی گوشهایم است... جدا فاصله این رویداد تا سازمان تأمین اجتماعی -با آن رئیس قشنگ منصوب آن رئیس قشنگ ترش- چقدر بود تا مسئولان تأمین اجتماعی را با واقعیت جامعه روبرو سازد؟
نمیدانم از دست اطرافیانم بسوزم و آب شوم، یا از دست مسئولانی که چنین افرادی را انتخاب می کنند یا از دست جامعه مان که چنین فرهنگی دارد و زودباور است یا از دست ظالمانی که چنین کارهایی را می کنند و چنین بلاهایی بر سر این فرد می آورند و در برابر اعتراض دیگران میگویند: «مگر تو وکیل وصیش هستی؟ برو پی کارت بابا...»
آخر ماجرا مثل همیشه من می مانم و یک تصور... تصور فردی که هنوز همدلی با او و رفتارش زجرآور است... لحظه ای فکر درباره ی اینکه این پول اندک قرار است بخشی از هزینه ی درمان خواهر کوچکی باشد که چشمان همیشه درخشانش اکنون پر از اشک است... یا مادری که هر روز و شب برای گذران زندگی کودکش کار کرده و حالا از کار افتاده و بیمار است یا شاید قرار است هزینه اعتیاد فردی شود که اسمش پدر است و سنگینی سایه اش برای امثال او سنگین تر از هر ناپدری ظالم...


